|
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟؟
|
||||
|
|
||||
از روز نیمه شعبان دارم به عدالت فکر میکنم میگن بعد از ظهور امام زمان (عج)، جهان پر از عدل و داد میشه جهان پر از عدل میشه یعنی همه ی دنیا. از آفریقا و اتیوپی و عراق گرفته تا ایران و چین و آمریکا و فرانسه.. همه ی دنیا بدون هیچ ظلم و ستمی، بدون ستمگر دیگه به همه غذا و آب می رسه به همه جای خواب می رسه نه سروری هست و نه برتری فقط خدا برترینه و تنها حاکم عادل دنیا آخرین حجت او از این همه عظمت شگفت زده شدم!!
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 1:44 توسط النا
|

بیا که رایت منصور پادشاه رسید نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت کمال عدل به فریاد دادخواه رسید سپهر دور خوش اکنون زند که ماه آمد جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن قوافل دل و دانش که مرد راه رسید کجاست صوفی دجال کیش ملحدشکل؟ بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید صبا بگو که چها بر سرم درین غم عشق زآتش دل سوزان و دود آه رسید ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول ز ورد نیم شب ودرس صبحگاه رسید به امید برقراری عدالت..
عید بر شما مبارک باد 
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 21:5 توسط النا
|

کودکی را دیدم که به زمستان علاقه داشت و به باران زمستان و باران هر دو پوششی بودند بر پریچهره اش باران با شستن صورت کوچکش غم را هر چند کم از دلش می ربود و زمستان اشک های چشمش را به سانِ سردی دستانش یخ میزد تابستان برای او شادی زود گذری بود بدون تعطیلات اما خوشایند که بخار دهانش زیر سقف پر برف آسمان حسرت خانه ی گرم را یاد آوری نمی کرد و نه بهار زیرا که بهار شروع مجدد، تازگی و طراوت بود بهار فصل شادی و شکوفایی بود بهار نو بود و بوی نوئی داشت کودک کوچک همچنان می دود با همان کفش های پاره می دود به دنبال لقمه ای نان و لذتی به نام خوشبختی می دود بی کفش من کودکی را دیدم که به دویدن علاقه نداشت اما شاید رمز خوشبختی نهفته در آن بود.. میلاد حضرت علی اکبر (ع) و روز جوان بر جوانان برومند ایرانی مبارکباد

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 17:46 توسط النا
|

میلاد با سعادت حضرت امام حسین، حضرت ابوالفضل العباس و حضرت امام زین العابدین علیهم السلام مبارک باد
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 16:35 توسط النا
|

سلام ببخشید از تاخیر نمی دونم چجوری شروع کنم؟! رفتیم آسایشگاه. خیلی خوب بود. خوش گذشت. آسایشگاه سه طبقه داشت؛ طبقه اول خانومای مسنی که قدرت تفکر و تشخیص و البته حرکت و انجام بعضی کارهاشون رو داشتند همه تیپی بودن: خانوم خونه دار که هفت کلاس درس خونده بودن و تا مارو دیدن زدن زیر گریه که اینجا اذیتمون میکنن و به دخترم نگفتن من اینجام تا 20 میلیون پولمو بالا بکشن.. (خدایا منو ببخش.. فقط ببخش..) خانومی که قبلا معلم بودن، شوهرشون نظامی بوده و کلی نوکرو کلفت داشتن و البته فکر میکردن ما از دانش آموزاشون هستیم و حتی از ما پرسیدند تعطیل شدید که اومدید اینجا؟.. خانومی بودن که خون قجر در رگاشون جریان داشت و میگفتن که با همه کس نمی گردن، 5 ساله که از اتاق بیرون نرفتن و از خوبی و بدی اونجا برامون گفتن.. خانوم آذری زبانی با لحن خیلی قشنگشون میگفتن که دو روزه سیگار نکشیدن. دو تا سیگار روی میز کنارشون بود.. طبقه ی دوم خانومایی بودن که آلزایمر اراده و کنترل و حافظه شون رو از بین برده بود طبقه ی سوم آقایون مسن بودند؛ ولی آقایی بودن بسیار سر حال و جوون. کنجکاو شدیم که ایشون چرا اونجا هستن؟ از خودشون پرسیدیم گفتن: 57 سالمه. از 15 سال پیش بعد از یه تصادف قطع نخاع هستم! دلیل تصادف: خستگی و خواب آلودگی که پرت شدم تو دره! از سینه ام به پایین بی حسه! همسرم 12 سال ازم مراقبت کرد اما این اواخر خودم به بچه ها گفتم منو یه گوشه ای ببرن که کمتر اذیت بشه. یکی از بچه هام دکتره، امریکاست و بقیه هم بهم سر میزنن. ازشون پرسیدیم که از آسایشگاه راضی هستند؟ گفتن: بله، خوبه راضیم. اگه نباشم چیکار کنم؟!.. با بقیه پدربزرگا هم تا اونجایی که در توانشون بود سلام و احوالپرسی کردیم. تا اینجا درب طبقه ی دوم بسته بود و بنا بر دلیلی که گفته شد سر نزده بودیم وقتی با مسئولین اونجا صحبت میکردیم گفتند که ساکنین این طبقه از حضور شما چیزی متوجه نمیشن یعنی براشون فرقی نمیکنه که شما اونجا باشید یا نه اما به اصرار قبول کردن که بهشون سر بزنیم. رفتیم طبقه ی دوم برای بعضی از خانوما سخت بود که صحبت بکنن خیلی هام خواب بودن. یه مادربزرگ یه گوشه خوابیده بودن و دخترشونم کنارشون بود و وقتی من رفتم و عید رو تبریک گفتم دستمو تو دستشون گرفتن و با دقت به همه ی بچه ها نگاه میکردن.. مثل دفعات قبل چرخیدیم، سلام و احوالپرسی، تبریک عید و صحبت اما.. به نظر من همه ی دنیا گوشه ی یه اتاق کوچیک خلاصه شد قرار بود ما نریم طبقه ی دوم آسایشگاه اما گوشه ی یکی از اتاقهای همون طبقه ای که آدماش چیزی از حضور مون متوجه نمی شدن یه مادربزرگ بودن یه مادربزرگ که با اشک و گریه ی خوشحالی از بودن ما تشکر و برامون دعا میکردن.. بچه ها دونه دونه از هر جای آسایشگاه به این گوشه میومدن و به جمع بقیه می پیوستن؛ بغض و گریه های این مادربزرگ همه رو منقلب کرده بود. هیچ کس حرفی نمی زد همه انگار طلسم شده بودن و هرکس توی فکری بود.. اجرمون رو گرفتیم شاد کردن دل یه مادربزرگ مهربون که با تموم عشق و خلوصش برامون دعا میکرد تصویرش از ذهنم پاک نمیشه شاید از ذهن هیچ کدوم از دوستایی که با هم بودیم! تمام تلاش ما برای جور کردن برنامه، اون همه سختی که کشیدیم، اون همه دلشکستگی، اصرارمون برای رفتن به طبقه ی دوم.. خدایا ممنونم.. ممنونم..
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 21:34 توسط النا
|

شب است. شبی پر از وحشت و ترس و جهل. شبی که ظالمان و کافران بر تاریکی اش دامن می زنند. ظلم بر سرتاسر این سرزمین سایه افکنده و مانع از تابش نور پاک خورشید می گردد و این دیار را با مردم فاسقش برای همیشه در کام خود فرو برده است. مردمانی که از فرط نا امیدی حتی حاضر به تلاش برای ایجاد روزنه ای در این تاریکی نیستند. اقراء بسم ربک الذی خلق.. به یکباره امید و نور و روشنایی سراسر مکه را فرا می گیرد، نعمات الهی بر این سرزمین می تابد، دل ها با این نغمه خوش آهنگ به آرامش می رسند و چیزی در درون انسان نجوا می کند که امید، علم و ارزش در انتظار است. آری. محمدِ امین، پیامبر خدا گشته و آسمان ظلمت عربستان را سپیدی و طراوت بخشیده است.. "مبعث حضرت رسول اکرم (ص) بر مسلمانان راستین مبارک باد"
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:0 توسط النا
|

سلام دوستای عزیزم امیدوارم حال همتون اینقدر خوب باشه که تا پایان این پست رو بخونین! بدون مقدمه میرم سر اصل مطلب... همه ی شما از برنامه ی بازدید روز مادر اطلاع داشتید و میدونین به علت یک سری مشکلات لغو شد.... با توجه به نزدیک بودن مبعث رسول اکرم(ص) ما برنامه ی دیگه ای تهیه دیدیم و از شما دوستای خیر دعوت میکنیم تا در این فرصت دوباره، باعث شادی سالمندان باشیم. امید دارم شما هم با همراهیتون باعث دلگرمی ما و سالمندان رنج کشیده ی اون مرکز باشید.
این برنامه روز سه شنبه مورخ ۸/۵/۸۷ در آسایشگاه مهرگل برگزار میشه وهمون طور که در پست خبر نامه گفته شد در ضلع شمال غربی میدان هفت تیر- اول مدرس- خیابان غفاری- پلاک59 واقع شده.
منتظر حضورتون هستیم...
(النا و ریحانه)
+
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 22:34 توسط ریحانه
|

روزها فکر من این ست و همه شـــــب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشـــــــتنم از کجـــــا آمــــده ام آمدنم بــــــهر چــــه بود به کجا می روم آخر ننمائی وطنم؟ مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا یا چه بودست مراد وی ازین ساختنم جان که از عالم علوی است یقیــــن می دانم رخت خود باز برآنم که همان جا فگنم مـرغ بـاغ ملــکــوتم نـــــیم از عالــــــم خاک دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم ای خوش آن روز که پرواز کنم تا در دوست به هوای سر کویش پر و بالی بزنم کیــــست در گـوش که او می شنــــود آوازم یا کدامین که سخن می نهد اندر دهنم؟
این شعر رو برای تسکین خودم نوشتم و جایگزین یه سری از حرفام هست..
لطفا زحمت بکشید و برداشتتونو از این شعر همراه با نظر برام بزارید
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:1 توسط النا
|
